خاک سیاه؛ حکایت یک قربانی ربا

1
http://reba.ir/?p=1305

زمانی از بازرگان های معتبر و شناخته شده بازار فرش بود که نامش اعتبار زیادی داشت و وقتی کسی به مشکل برمی خورد نشان او را به وی می دادند تا کمکش کند. قلب رئوف و دارایی های فراوان، نشانه های شناخته این تاجر بازار فرش تهران بود. مردم و همکارانش می گفتند حاجی هر چه با دست باز به کمک نیازمندان و گرفتارها می شتابد از دست دیگر دارایی هایش برکت می گیرد. حاجی از خانه های چند طبقه و چند حجره و مغازه و باغ و کارخانه گرفته تا آخرین مدل خودرو های گرانقیمت را در تملک خود داشت و با خرید و فروشی معقول و با سود هایی متعارف، روز به روز بر حجم و میزان اموال و املاکش افزوده می شد، ولی آفتی خانمانسوز او را به خاک سیاه نشاند ؛ ربا… حالازندگی حاجی از زمین تا آسمان با گذشته تفاوت کرده است.

وقتی حاجی را در کنج خانه ای اجاره ای نگاه می کنی پیر مرد شکسته ای را می بینی که ناراحتی و غصه از سر و رویش جاری است. از حاجی می پرسم چه شد که طی فقط چند سال، اینقدر پیر و شکسته شدی؟ می گوید: خوش ندارم به اتفاقات تلخ گذشته بپردازم ولی نمی خواهم فرزندانم و جوان ترهای جامعه دچار سرنوشت من شوند پس تا جایی که بتوانم می گویم وقتی صادرات فرش به کار اصلی و درآمدزاترین فعالیت من تبدیل شد و بخشی از بازار شرق دور را در اختیار گرفتم برای گسترش فعالیت، ناچار شدم ریسک های بزرگی بکنم و دست به خرید هایی در مقیاس هایی خیلی بزرگ تر از گذشته بزنم. بر اساس سلایق و ذائقه خریداران کشورهای آسیای شرقی و همین طور استرالیایی ها، وارد بازار یک شهرستان می شدم و هرچه قالی منطبق با آن سلیقه بود درو می کردم. در سال های ابتدایی کارها به طرز خوبی پیش می رفت، ولی کم کم بر حجم فرش هایی که در انبار خارج از کشور به صورت فروش نرفته باقی مانده بود و حتی در حراج ها با قیمت هایی به مراتب پایین تر از نرخ اصلی هم خریداری پیدا نمی کرد، افزوده می شد چون مرتب در بازارهای خارجی، سلایق عوض می شد و تقاضاها سر و شکل جدید می گرفت. در کنار این، حسن اعتمادم به برخی همکاران حاضر در بازار منطقه، من را با دردسر بزرگی رو به رو کرد. در بازار آن زمان ایران، روی قول و اعتبار افراد، حساب ویژه ای می شد و من با همان نگاه خوشبینانه، به همکاران حاضر در بازارهای دور هم نگاه می کردم، ولی هر چه می گذشت برگشتی دلارهای صادراتی به داخل، برایم مشکل تر می شد و بدقولی ها، ضربه های سنگین تری به من می زد. حالاانبوهی از چک های کشیده شده به فروشندگان داخلی در دست داشتم که باید پاس می شدند. به هر حال تا مدت ها بده و بستان های دوستان نزدیک موجب شده بود آبروی من حفظ شود ولی کم کم طلبکاران پرشماری را مقابل خودم می دیدم که باید طلب هر یک را می پرداختم در حالی که مرتبا دریافت دلارها از شرق دور امروز و فردا می شد. بنابر این ناچار شدم رو به افرادی بیاورم که بدون هیچ محدودیتی، وام می دادند ولی سودهایی غیرمعقول طلب می کردند و این ابتدای سقوط من بود. ابتدا ناچار شدم برای پاس کرن چک های مردم، وام هایی با بهره های ۲ تا ۳ درصد (در ماه) بگیرم ولی مدتی بعد نوبت بازپرداخت آن وام ها می رسید، دیرکرد وام تبدیل به بهره ۲ برابری شده و مثلااگر بهره اولیه ماهانه ۳ درصد بود ماه دیگر به ۶ درصد و ماه بعد به ۱۲درصد افزایش می یافت. به این ترتیب دیگر انبوه دلارهایی که به کشور برمی گرداندم هم پاسخگو نبود و چون کفاف اصل و سود نزولخواران بازار را نمی داد ناچار بودم هر چه داشتم بفروشم و به آنها بپردازم. در حقیقت بعد از مدتی نه دیگر خبری از ماشین ها و باغ و کارخانه ام بود و نه حتی خانه ای برای سکونت داشتم و رو به مستاجری آوردم چون اگر آنها را نمی فروختم و در دهان زالو صفتان نمی ریختم کارم به جاهای خیلی باریک تری مثلازندان می کشید و عملادستم از هر کار اقتصادی برای سر و سامان دادن به اوضاع، بازمی ماند. با وجود آن که حالاشدت خطر پرداخت ربا را با تمام وجود درک می کردم ولی در باتلاقی گیر کرده بودم که هیچ راه فراری از آن نبود. هر چه بیشتر تلاش می کردم و دست و پا می زدم بیشتر فرو می رفتم. حالاآن از خدا بی خبران صحبت از سودهای ۴، ۵ و حتی ۷ در صد در ماه می کردند یعنی بهره هایی که به آنها می پرداختم خیلی بیشتر از اصل وامی بود که از آنها گرفته بودم… می پرسم خود را فردی بدبخت احساس می کنید، می گوید: هنوز به کرم خدا خیلی امیدوارم و دعا می کنم تقاص گناهم را فقط در همین دنیا پس بدهم. در عین حال افرادی هستند که آنها را می شناسم و به روزگاری خیلی بدتر از من دچارند. مثلافردی که ناچار شد دختر جوانش را به عقد پیرمرد نزولخوار درآورد یا بگذارید ماجرای یک کارمند شاغل در بازار را برایتان تعریف کنم که شرایطش خیلی دردناک تر از من است و اکنون به جرم مشارکت در قتل سال هاست در زندان است. این بنده خدا که حسابدار یک کاسب رباخوار در بازار بود وقتی با بیماری همسر مبتلابه سرطانش و پرداخت ارقام میلیونی برای تامین داروهای گران روبه رو شده بود به گرفتن وام از یک رباخوار اقدام کرد و وقتی روز به روز، در بازپرداخت بدهی خود ناتوان تر ماند و کارش به نزدیکی زندان کشید، تعدادی سارق را به خدمت گرفت تا گاوصندوق صاحب مغازه را سرقت کنند. این سرقت با موفقیت ظاهری به انجام رسید ولی در جریان آن، یک فرد بی گناه جان خود را از دست داد. مدتی بعد، با اعتراف حسابدار بدبخت، او روانه زندان شد و هم اکنون در حبس به سر می برد و خانواده اش از هم پاشیده شده است… □  روزنامه جام جم، شماره ۳۶۹۰ به تاریخ ۲۳/۲/۹۲، صفحه ۱۰ (پرونده) مگ‌ایران

1
دیدگاه شما چیست؟

avatar
1 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
1 Comment authors
زرمهر Recent comment authors
  Subscribe  
جدیدترین قدیمی‌ترین بالاترین رای
اطلاع‌رسانی
زرمهر
مهمان
زرمهر

جگر آدم بدرد میاد…..مخصوصا اون یکی که گفت دخترشو به ازدواج پیرمرد ربا خوار دراورده بود…..عجب حروم لقمه ای…….